یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴
سهلااااااااااام
این روزا ی جورایی الکی خوشم. خوشحالم.اتفاق خاصی نیفتاده. مثه روزایی که اتفاق خاصی نیفتاده و ناراحتی!

همه اش دست این هورمون لامصبه که عنان اختیار رو از دخترا میگیره  گاهی.... البته فکر میکنم حال خوبم خیلی هم بی ربط به عید و کلاه قرمزی و مسافرت نباشه. در کل  آرزو میکنم حال همتون خوب باشه و عیدتون پیشاپیش  مبارک .ای لاو یو پی ام سی 

به نظرتون چرا من تاحالا تو وبلاگم عکس نذاشتم؟خودم علتش رو نمیدونم

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸
بلاگفا
میگم هرچقدر روابط دنیای مجازی گسترده تر بشه  

هرچقدر لاین و اینستا و تانگو به وجود بیاد  

یا هرچیز دیگه ای که بشه توش پست گذاشت و نوشت 

اما بلاگفا حسابش جداست.ی حال دیگه ای داره 

انگار اصیل تره...هه 

نظرشما چیه؟

+ مــآئـِـ :) ــده
سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۸
سرما
سرما مثل ی مار میپیچه دور ساق پام  

استخونامو میپوکونه .میشکونه. پامو خفه میکنه.نفسمو... 

ازتنم نمیره بیرون..بین پوست بدنم و پالتوم...بین دستهامو دستکش هام  حبس میمونه.ولم نمیکنه. 

سرمای تنم گرمای تنش رو میبلعه حتی..بغلم که میکنه موهای تنش سیخ میشه .امابازم بغلم میکنه.تنها نفریه که این جسارتوداره.اخه خیلی داغه .گرما از تنش نمیره بیرون....

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۶
مرتضی
اسم دایی من هم مرتضی بود.

اونم جوون مرد.خیلی جوون تر

اسم بچه هاتونو مرتضی نزارین.میمیرن

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳
پاستل
دلم یک خیال راحت ویک اعصاب اروم ویک حوصله گستاخ میخاد برای نوشتن یک داستان طولانی

یک رمان حتی...

+دیشب خاب دیدم پاستل هام ریخته روی بخاری باز شده.گریه کردم به خدا

پاستیل نه !پاستل

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۲
زنشو چسبونده سینه ی دیوارو یقش رو چفت چسبیده.زنه از درد بخیه هاش جیغ میزنه و شوهرش میگه چرا بچه ی من به جای این که به من بره به محمود چلمنگ بقال سرکوچه شبیه شده؟

شک لعنتی وبیجا عین خوره داره زندگیشو میخوره

+یک حرفایی تو دلمه...

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۵
عنوان نداره
چقدر دلم وا3 ی این پیج تنگ شده بود...

وا3ی ادمای مجازی...

وا3 دنیای مجاری...

من که اینقد راحت مینویسم الان اصن نمبتونم.ینی نمیخام...

روبه راه نیسنم.ینی نمیزاره باشم

.

.

گاهی ی طوری میسوزوننت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن

گاهی هم ی طوری خاموشت میکنن که هزار نفرنمیتونن روشنت کنن

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۵
مترسگ
زحمـــــــت دارد

آدم بــودن را مــــــی گـویـم

ایــن را میشـــــــود از مـتـرسـک هــــــــــا آمــوخـــــت

آنـهـا تمـــــام عـمـر مـی ایـسـتـنـد

تــــــــــا ، آدم حسابشــــــــــــان کـنـنـد

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۲۵
1سال گذشت...

لنگ به لنگ بودیم

جفت شدیم...

جفت هم شدیم

دوتا بودیم

یکی شدیم

نامحرم بود

محرم شد

اقابالاسر شد!!

شهره ی شهر

یار بی خبر

 

 

+این ۳خط اخرو کی میخوند؟یادم نمیاد اسم خوانندشو...

هه

 

 

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
دارم دردودل میکنم گوش کن...
می ایستم کنار پنجره.هوابدجور ملسه.سرمو تا کمر میبرم بیرون و هوارو بومیکنم.بوی هوا میده...یهو یاداین حرفش می افتم ک بهم گفت موهاتو برهنه از پنجره نیار بیرون.میام عقب تر.چشمم ب حیاط روبه رو می افته که ی خانومی با پیراهن کوتاه داره باغچه اب میده.داره دست گل ب اب میده.ب این فکر میکنم ک شوهرش حتما بهش نگفته که با پای لخت توی حیاط وانسا!ممکنه ی دختر فضول ساختمون روبه رو تورو دید بزنه.ادامه ی فکرام ب این میرسم که حالا مگه چی میشه ک من به حیاط رو ب رو خیره بشم.پسر نیستم ک پاهای سفید زن عباس اقارو هوس کنم! زن عباس که میره تو منم میام توو.ساعت 4 شده و من ناهار نخوردم هنوز.صبح خوبی رو شروع کرده بودم.با وجود اینکه هروخ توپ بسکتبال ب شدت ب دستم میخورد شست دست راستم که ماه پیش ب شونه ی محمد خورده بود و برگشته بود درد عجیبی پیدا میکردم وچشام پر اشک میشد.کلاسم ک تموم شدزنگ که زد چشام خیس تر شد کل مسیرو گریه کردم.توی مترو.توی دانشگا.توی کوچه.توی هر قبرستون دیگه ای...

+ مــآئـِـ :) ــده