سه شنبه 1393/09/18
سرما
سرما مثل ی مار میپیچه دور ساق پام  

استخونامو میپوکونه .میشکونه. پامو خفه میکنه.نفسمو... 

ازتنم نمیره بیرون..بین پوست بدنم و پالتوم...بین دستهامو دستکش هام  حبس میمونه.ولم نمیکنه. 

سرمای تنم گرمای تنش رو میبلعه حتی..بغلم که میکنه موهای تنش سیخ میشه .امابازم بغلم میکنه.تنها نفریه که این جسارتوداره.اخه خیلی داغه .گرما از تنش نمیره بیرون....

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1393/08/26
مرتضی
اسم دایی من هم مرتضی بود.

اونم جوون مرد.خیلی جوون تر

اسم بچه هاتونو مرتضی نزارین.میمیرن

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه 1393/08/03
دلم یک خیال راحت ویک اعصاب اروم ویک حوصله گستاخ میخاد برای نوشتن یک داستان طولانی

یک رمان حتی...

+دیشب خاب دیدم پاستل هام ریخته روی بخاری باز شده.گریه کردم به خدا

پاستیل نه !پاستل

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه 1393/07/12
زنشو چسبونده سینه ی دیوارو یقش رو چفت چسبیده.زنه از درد بخیه هاش جیغ میزنه و شوهرش میگه چرا بچه ی من به جای این که به من بره به محمود چلمنگ بقال سرکوچه شبیه شده؟

شک لعنتی وبیجا عین خوره داره زندگیشو میخوره

+یک حرفایی تو دلمه...

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه 1393/06/05
عنوان نداره
چقدر دلم وا3 ی این پیج تنگ شده بود...

وا3ی ادمای مجازی...

وا3 دنیای مجاری...

من که اینقد راحت مینویسم الان اصن نمبتونم.ینی نمیخام...

روبه راه نیسنم.ینی نمیزاره باشم

.

.

گاهی ی طوری میسوزوننت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن

گاهی هم ی طوری خاموشت میکنن که هزار نفرنمیتونن روشنت کنن

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه 1393/06/05
مترسگ
زحمـــــــت دارد

آدم بــودن را مــــــی گـویـم

ایــن را میشـــــــود از مـتـرسـک هــــــــــا آمــوخـــــت

آنـهـا تمـــــام عـمـر مـی ایـسـتـنـد

تــــــــــا ، آدم حسابشــــــــــــان کـنـنـد

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه 1393/03/25
1سال گذشت...

لنگ به لنگ بودیم

جفت شدیم...

جفت هم شدیم

دوتا بودیم

یکی شدیم

نامحرم بود

محرم شد

اقابالاسر شد!!

شهره ی شهر

یار بی خبر

 

 

+این ۳خط اخرو کی میخوند؟یادم نمیاد اسم خوانندشو...

هه

 

 

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه 1393/01/31
دارم دردودل میکنم گوش کن...
می ایستم کنار پنجره.هوابدجور ملسه.سرمو تا کمر میبرم بیرون و هوارو بومیکنم.بوی هوا میده...یهو یاداین حرفش می افتم ک بهم گفت موهاتو برهنه از پنجره نیار بیرون.میام عقب تر.چشمم ب حیاط روبه رو می افته که ی خانومی با پیراهن کوتاه داره باغچه اب میده.داره دست گل ب اب میده.ب این فکر میکنم ک شوهرش حتما بهش نگفته که با پای لخت توی حیاط وانسا!ممکنه ی دختر فضول ساختمون روبه رو تورو دید بزنه.ادامه ی فکرام ب این میرسم که حالا مگه چی میشه ک من به حیاط رو ب رو خیره بشم.پسر نیستم ک پاهای سفید زن عباس اقارو هوس کنم! زن عباس که میره تو منم میام توو.ساعت 4 شده و من ناهار نخوردم هنوز.صبح خوبی رو شروع کرده بودم.با وجود اینکه هروخ توپ بسکتبال ب شدت ب دستم میخورد شست دست راستم که ماه پیش ب شونه ی محمد خورده بود و برگشته بود درد عجیبی پیدا میکردم وچشام پر اشک میشد.کلاسم ک تموم شدزنگ که زد چشام خیس تر شد کل مسیرو گریه کردم.توی مترو.توی دانشگا.توی کوچه.توی هر قبرستون دیگه ای...

میگف وا3 مامانت ی پارچه لباسی گرفتیم.وا3 روز مادر.میگف من دیگه امروز بهش میدم.میگم خب واسا اخرهفته تا منم باشم.

-اخه دیر میشه.

حوصله ندارم این ماجرای بچه گانه رو مرور کنم.ب قول تو موضوع بی اهمیت رو.ولی هیچوخ این کار غیر مهم تورو یادم نمیره.بهت گفتم من ک بچه نیستم.مهم نیس کی چی داده چی گرفته.مسئله ارزش و احترام ب ادماس.ازین ناراحت شدم ک خودم اینقد منتظر این موضوع بودم و تو ب من هیچی نگفتی و همه کاراتون رو کردین.اصن هم درک نمیکنی ک چی کار کردی.باز بگو حساس.باز بگو ناراحت .باز باحرفات اتیشم بزن.

+شوهر من بدنیس.خیلی هم ماهه.ی ماه ک امروز چندتا از لکه هاش رو هم بهم نشون داد.

+ مــآئـِـ :) ــده
پنجشنبه 1393/01/28
خرکيف! ....ذوق مرگ!
+ باهم متفاوتن.اون از عهد دایناسورهاس و این از عهدفضا.اون همیشه تسبیح میگردونه و این زیرلب اسپیرز زمزمه میکنه.این یکی عرض خیابون روسینه خیز میره تا وختی که رسید به اینور اون یکی دستاشودور گردنش حلقه نکنه وبعد نفسشو بو کنه و ببینه بوی زاناکس میده.اخه اعصاب نداره .میفهمین؟

+ کنارساحل دریا من و تو

دوباره زندگی و حرکت ازنو

عاشق علیرضا روزگارم ینیآ

×الهه بنده خدا نيمه يبوثته!هر وقت ميره دستشويي و صداي فلاش تانک مياد من خيلي خوشحال ميشم.ميگم توکه معدت کاربده بايد ي ساختمونو شيريني پخش کنيم!!!فک کن!

يکي از فانتزي هاي بچگي هاي من اين بود که با عموپورنگ از دواج ميکنم!فک کنم سن ۱۳ سالگي عاشقش شده بودم!شبا خوابشو ميديدم.وا۳ رسيدن بهش نذر کرده بودم!روزا هم از فراقش گريه ميکردم.تازگي ياد اين جريان افتادم.گفتم شما هم مطلع باشيد. عجب خلي بودما!والا ...

+شديدا منتظر کلاساي امير علي نبويانم!۲ماهه ثبت نام کردم هيچ خبري نشده.فک کنم پول مارو بالا کشيدن! ي روز  تو دانشگا ديدم ک بنرش رو زدن ميخاد بياد مشهد.کار خدارو ميبيني!

ازم ميپرسه بهم چندسال ميخوره؟؟ ميگم ۶۰!ميگه ۴۷ سالشه.ميگه ازغم بچش پير شده.بازم ميگه... ن ببخشيد ايندفه تعريف ميکنه. دختر هنرمندي داشته.با معلمش توي اتاق بودن و صداي ويولونش تمام خونه رو پرکرده بوده. سر دردش شرو ميشه.اول خفيفه.بعد چند دقيقه شديد تر ميشه به معلمش ميگه اون جدي نميگيره...بازم ميگذره.اونقدر ديگه سردردش شديد شده که نميتونه ادامه بده و خود معلم مياد ب مامانش قضيه رو اطلاع ميده. مامانه ک وارد ميشه دختره سرشو گذاشته رو ميزو مشت ميکوبه ب ميز.در. ديوار!ياهر کوفت ديگه اي.مهم اينه که وقتي ک مامانش بغلش ميکنه تا ببينه چشه تموم ميکنه.سر ۲۰ دقيقه.

خاسم بگم قدرمنو بدونين .ممکنه ي روز که راست راست دارم تو خيابون راه ميرم و صداي سوت بلبلي من فضارو پرکرده يکي از رگ هاي مغزم ک گره خورده پاره بشه و خون همه مغزمو بگيره.منم هنرمندم!حيفم ب خدا

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/11/14
ب سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سرداری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگردردم...

+ مــآئـِـ :) ــده