X
تبلیغات
.: متــرسـَــگـ :.
یکشنبه 1392/02/29
20دقیقه مانده ب فردا
کافکا بخونم یاصادق هدایت؟

یابزارم و برم...بشم ساکن ی جاپرت

 

+این ۳۵مین نفری بودکه ازش اینوخاسم.جلوش راه رفتم و بهش میگفتم که دقت کن ببین من کجم؟که جوابش عین ۳۴تای قبلی منفی بود!اخه مامان و بابای من اصراردارن ک من کجم!ینی شونه ی چپم یکم بالاتر ازشونه ی راستمه!یا برعکسش.دییق نمیدونم!فقط کاش خدای دخترمعلول ب اینامیداد ک اینقدازم ایرادنگیرن!

+همون طوری ک دخترا ی وختایی قاط میزنن و میریزن بهم.ی وختایی هم ازون وربوم می افتن و الکی میشنگن!

الان توی همچین حالتی ام.ب ترک دیوارهم میخندم!خوش میگذره...

+شماهم عین من ایا امتحاناتتان شرو شده امانمیتونیین بدرسید؟مخ من که گوزیده!در۱ساعت ۱صفحه میخونم!

حالم ازخودم ب هم میخوره!همه حالشون ازمن ب هم میخوره

+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه 1392/02/25
همه ی خستگی هات یکجا چند؟
همه چیز خیلی مسخره داره پیش میره

باسرعت نور...

مامانش جمعه میاد خونمون

ب خدامن بهش قول ازدواج ندادم...

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/02/16
چشم هایش شب می دید...
از بچگي چشم نداشت.يعني چشم داشت ها...ولي انگارکه نداشت.چشاش نميديد نابينابود.روشن دل.اصلابزار باهات راحت حرف بزنم کور بود کور مادرزاد.طبق معمول هرروز کنارخيابون بايه لبخند مصنوعي وعصاي سفيدرنگ وايساده بود منتظر من.چشم انتظار بود اماچشم انتظاريشو نميشد ازتوي چشاش خوند.اخه عينک دوديش سدشده بود بين من و چشمهاش.
خيلي اروم اومدم و کنارش ايستادم.سرش رو سمت من چرخوند يه لبخند طبيعي تحويل من دادو پرسيدتويي؟
-گفتم اره خودمم.بعد دستش رودراز کردومن بي اختيار دستش رو گرفتم.
فکر کنم سرانگشتاش چشم داشت.اخه اگه حتي بي خبر توي خيابون غير از سر قرارمون هم يهودستش رو ميگرفتم مي تونست منو بشناسه که کي هستم.ياميتونست گلهارو بالمس کردن برگ هاو گلبرگ هاشون تشخيص بده.
گوش هاي تيزي هم داشت.به صداي من قاطي يه عالمه دختر بچه هم سن خودم که از مدرسه تعطيل شده بوديم واکنش نشون مي داد.هرروز ظهرمنو ازمدرسه تا خونه همراهي ميکرد.با هم حرف ميزديم.دوستش داشتم. دوستم داشت.ميگن ادم ها وقتي پير ميشن بچه ميشن واسه همين دوستاي خوبي شده بوديم واسه هم.همينطور که قدم ميزديم دستم رو از دستش جداکردم.زيپ کوله پشتيم رو کشيدم و دفتر نقاشيم رو بيرون اوردم تا نقاشي هاموبهش نشون بدم.نقاشي امروز من يک ادمک بود که چشم نداشت.دفترمو گرفتم جلوي صورتش و گفتم: ببين...
سکوت کرده بود.يهو به خودم اومدم.وقتي چيزي نگفت خودم شروع کردم ب توضيح دادن نقاشي.بادقت گوش مي داد.فکر کنم ادمک نقاشي من رو خيلي خوب درک ميکرد.يکي که عين خودش زندگيش تاريک بود.يکي که فقط رنگ مشکي رو ميشناخت وهيچ تصويري ازبقيه رنگها نداشت.يکي که هرروز که چشاش روباز ميکنه انگار يه رنگ مشکي مي پاشن روي دنياش.يکي که صبحش شبه .شبش هم شبه.
تا ته نقاشي که رفتم خيلي بااشتياق گفت بقيه نقاشي هات رو هم بهم نشون بده.تند تند دفترمو ورق زدم تا برسم به اون نقاشي که بابام برام کشيده بود.يه دشت کشيده بود بادرخت هايي که ساقه هاش بنفش بودو برگاش قهوه اي.اون موقع واسه پيرمرد همسايمون با هيجان توضيح ميدادم که بابام چه اشتباهي کرده که اگه اونموقع قد الانم ميدونستم بهش ميگفتم که بابام کوررنگي داره.خيلي سخته که کوررنگ باشي که همه ي رنگ هاي دنيات کورباشن .که ندوني چي چ رنگيه...
گوش مجاني گير اورده بودمو واسش ي عالمه حرف زدم.رسيديم درخونه .طبق عادت و به قصد خداحافظي براش دست تکون دادم و به داخل حياط رفتم.اون لحظه به اين فکر ميکردم که ازبين پريسا و نازنين و ارزو و بقيه ي دوستام مرد همسايه رو دوست تر دارم...
صبح فرداشد.رفتم مدرسه.مدرسه رو تموم کردم.زنگ خونه هارو خوردم.رسيدم کنار خيابون اما اونجا هيچ کس منتظر من نبود.از اون روز به بعد انگشت هاي من ب ه انگشت هاي پيرمرد گره نخورد.پيرمرد شب قبلش دنياش تاريک تر از هميشه شده بود.نفسش کورشده بود...نفسش گره خورده بود.نفسش رفته بود وديگه بالا نيومده بود
 
+ مــآئـِـ :) ــده
چهارشنبه 1392/02/11
30 یاست!
اغا اینا دیگه دارن شورشو درمیارن.۶۰ بار تاریخ امتحانارو تغییر دادن.صب میری ی چیز میگن عصربرمیگردی ی چیزدیگه!دانشجو اگه بخادکاری بکنه و حرفی وا۳گفتن داشته باشه در هر صورت میزنه.حالا اینا به اونی که اروم نشسته ی گوشه چ ربطی داره؟همه چیو به هم ربط میدن!والاع

اینجاس که باید گف:بابا نمودید  همه رو!

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه 1392/01/31
یک عدد خنگ دوست داشتنی!
ی ترانه گذاشته بودیم.مهرنوش از در اومده تو میگه:این چیه؟ انگار داره روضه میخونه این صادقی!

منو مونس باتعجب ب هم نیگاکردیم میگم صادقی نیس که!

ب خودش اومد گفت:اها ببخشیداشتباه شد!یکم سکوت کرده میگه:راستی صدای پسراینو شنیدین؟کپ خودش میخونه!باز دهن منو مونس ازتعجب باز مونده میگم:مگه پسرش چندسالشه؟

-جوونه دیگه!

-بابا این چاووشی خودش مگه چندسال داره .خودش جوونه میشه پسرش هم جوون باشه!

اینجا دیگه دهنمنو مونس سرویس شده بود.بعداز کلی تفکر مونس یهویی گفت:اها فکر کنم تو چاووشی رو باقمیشی اشتباه گرفتی!اره پسر چاووشی هم میخونه.خودش که حالا حالیش نشدکیوبا کی اشتب گرفته ولی مامجابش کردیم اونی ک توفکرته قمیشیه!

هیچی این ترانه تموم شد.اهنگ بعدی رسید.باز اعتراض میکنه میگه عوضش کن اندی رو!

مونس:مهرنوش جیگرم یکم دقت کن این داره عربی میخونه!

اینجا خودشون دوتا کم کم داشتن ازخنده میترکیدن!من سرم روسمت دیوار چرخوندم مهرنوش میگه مرض نخند!

-نمیخندم.گریه میکنم!اخه این چه عذابیه خدا ب مانازل کرده!تو تاوان کدوم گناه منی؟

بعد ب مونس میگم اهنگو عوضش کن ببینم بعدیو چی تشخیص میده!

مهرنوش:ن من دیگه همچین ریسکی نمیکنم!

من:باز خوبه ی چیزی حالیت بشه ایند ازهر ترانه ای ایراد میگیری.یحتمل اهنگ بعدی رو میگه هدیه تهرانی!بعدیش مثلن احمدی نجات!

ینیا تا نیم ساعت فقط ما عر میزدیم ازخنده. ب ما ترحم کنید لطفا!ابراز همدردی.هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

 

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه 1392/01/25
حوا و شايد هوا
تمام سيب هارا حواميشوم...

تا رانده شويم ازبهشت

تا تمام عالم ماراطرد کنند

جايي که توباشي بهشت است

صدايت دست هايت هوايت بهشت است...

.

.

.ادامه اش بديد لدفن

+ مــآئـِـ :) ــده
جمعه 1392/01/23
لعنت به اینجا...
به علاوه ی چندین فحش ابدار

کامنت دوني زده ۲۳ تا کامنت!بازش ميکني ۱۶ تاش خصوصيه!

خو تو که حرف خصوصي نميزني چرا خصوصي ميزاري؟

اي خدا:((

+ مــآئـِـ :) ــده
یکشنبه 1392/01/18
++++!
+دبی دماغ منو اگه حساب میکردی از رود کارون هم بیشتر میشد.اونقد قرص سرماخوردگی خوردم شبیه بزرگسالان شدم!!حاضر بودم سرطان بگیرم نه انفلوانزا.تازه ی نمه رو به راه شده بودم.یاسمن بهم ی بسمنی دادتوی هوای سرد دوباره همه چیز از اول شرو شد.همون اش و همون کاسه.ی مسئله ای هم هس اینه که هروخ میخوام بخندم ی باد ناگهانی صدادار از ناحیه ی دهان و بینی ول میکنم .ی مسئله ای هم هس اینه که بعضی وختا حباب هم ایجاد میکنم با دماغم! عصر که رفته بودیم بیرون چنتا حباب ایجاد کرده بودم اقاهه اینقد نیگا میکرد!منم گفتم چیه سرماخوردم دیگه.همچین ادم چندش و لجنی ام من ها!

+ی چیزی که خیلی باب شده الان بین فیلمساز ها اینه که ته فیلم رو مبهم میسازن.اول فرهادی اینکارو کرد که خیلی حرکتش باحال بود.فیلم تموم شده بود من روی صندلی سینما میخکوب شده بودم و فقط تو دلم میگفتم ایول اصغر! بعدش میر کریمی اومد تو ی حبه قند اینکارو کرد من بازم خوشم اومد.بعد نوبت سعادت اباد شد دیگه اینجا لجم در اومد!از فیلم های جشنواره فجر که من نتونستم هیچی ببینم اما از صحبت های اطرافیان میشد فهمید که این مدل فیلما به وفور توش دیده شده.خواستم بگم نکنید تورو خدا!!با اعصاب بیننده بازی نکنید!

+ایام عید موقع دومادی داداش مهرنوش بش اس زدم میگم شما اخرش چه رقصی رو واث هنرنمایی انتخاب کردی؟میگه همون رقص ویژه ی توبا قسمتی از رقص خودم !ترکیده بودم از خنده ها!میگم قربونت فقط اگه کسی گفت مربیت کی بوده منو معرفی نکنیا.اعتبارم میره زیر سوال.توبی استعداد ترین شاگرد من بودی!ینیا قبل عید منو دیوانه کرده بود!هرشب باید به زور باش میرقصیدی. اخرش هم هیچی!کمرش ی خرده تکون نمیخورد.تازه ی قسمت جالب ماجرا این بود ک ی بار فاطی وسط رقص اومدجلو ی حرکتی میرفت میگفت که اینو چه جوری میری؟من ۳ساعت فک میکردم که این دقیقن کدوم قسمت از رقص منه؟اخرش ک ملتفت شده بودیم ینی با بقیه رفیقا منفجرشده بودیم ها!خلاصه اگه دنبال مربی رقص میگردین میشه رومن حساب کنید. ی چیزی ام توی مایه های خردادیان!با لودگی های بیش از حد!ینیا این مسخره بازیام از رقص جدی بیشتر طرفدار داره!

+دوباره خابگا -درس-دانشگا...دوباره بیداری صب زود- شب زنده داری-بدو بدو.ی احساسی دارم از وسط به دوطرف نمیدونم اینجارو دوس دارم یانه!ولی اانصافن دلم وا۳ رفیقام تنگ شده بودا!

+از زبان خوندن متنفرم.چون از استادزبانمون متنفرم!سایه ی همدیگرو باتیر میزنیم!

+ننمون میخاد من عین گوسفندباشم !هرچی میگه بگم چشم!باورتون میشه هنوز من هرجایی میخام برم مامانم لباس های منو انتخاب میکنه که چی بپوشم!وا۳ اومدن ب خابگا چمدونم رو اون میبنده!من براش ی بچه ی ۸ ساله ام.بابام عقده نصیحت کردن داره!ی باربا مامی دعوام شده بود میگف من دلم واست میسوزه تو چه میفهمی!من میگفتم درکم کن!بحثمون ب نتیجه نرسید.کوتاه اومدم چون هیچوخ اون کوتاه نمیاد. خیلی عصبی تی وی روشن کردم.دکتر میثاق بود.نفسم! بحثش این بود نوجوون و جوون شما نیازی به دلسوزی نداره!ترحم نمیخاد.اون میخاد ک باش همراه شید.درکش کنید.ینی صدای تی وی روبلند کرده بودم.دادمیزدم گریه میکردم فمیدی مامان ؟ها؟فیلم هندی شده بودا!ولی خدایی اسم نوجوونا بد رفته که بداخلاقن.بی ادب بی اعصابن!خود والدین بدترن.اصلا مشخص نی باخودشون چن چندن!ی سری رفتارهای اشتباه ازبچگی داشتن که باهمونا بزرگ شدن.شدن بابا... مامان.اصلن هم نمیخان اینو بفهمن.نه؟

+ی بازی هس اینه که وختی غذا میخورم.لقمه ی جویده شده که تودهنمه.دهنو بازش میکنم.تا حال بقیه بدبشه!بعد خودم هرهر میخندم.نمیدونی چه لذتی داره!بعد دیشب من ی غذایی درست کرده بودم.سیب زمینی تخم مرغ رب رو باهم قاتی کرده بودم!اینقد زشت شده بود!سر سفره ی شام هم این بازی رو انجام میدادم.بعد مونس میگه عزیزم اونی که تو دهنته با اینی که توی ماهیتابه اس هیچ فرقی نداره.زیاد تلاش نکن!غذاش شبیه استفراغ بود!هه!حالتون بدشد؟اگه نشده که ادامه بدم!!

+عشق رادر هم خابه هایت جستجو مکن.تمام مردان در رخت خواب مهربان هستند...چاپلین به دخترش

+جناب اقای ثابت شما کجارفتی گفتی ۳ماه نیسی؟ها؟سربازی؟کجا میشه پیدات کرد؟!

+مادیدیم اجیل عیدمون پسته نداره.خجالت کشیدیم گفتیم بندازیم بریم مسافرت !در ریم!اازین مشهد شلوغ.اومدیم تهران چون عیدخلوته ترافیک نداره!فک کنم باز این تهرانیا از دست مافرار کرده بودن!خدایی ازین روستای بغل گوش ماهم خلوت تربود!اعصابم داغون شده بودا!کجا رفته بودید ها؟راستشو بگو!!

+خواهرا برادرا ی مشکلی که الان متوجه ماشده اینه که نمیشه بیام براتون کامنت بزارم!کدنمیده لامصب.چیکارش کنم؟خانم سایتی میگه که مشکل از وبلاگ خودته!سیروس دادا وب تورو که اصن پیدا نمیکنه حداقل ادرستو اون قسمت پایین ایمیل بنویس ببینم باز میکنه یانه!

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1391/12/28
خدایا دستم به دامنت...
مرمت کن منو ازنو

نزار خالی شم از رویا

نگاهم کن اگه حتی

تمومه این سفر فردا...


پاورقی:

بهار تولد خداس به نظر من.خدایا تولدت مبارک

توی این سال جدید خدایا حالمونوخوب کن.همه چیو ازنو کن.فکرهامونو...دل هامونو...

+اگه بگم باز ی مدتی نیستم دعوام میکنید؟؟

+4شنبه سوری را قرار است بترکونیم.

+حبیب رو میشناسین؟اخرش زن گرفت!خوشحالم واسش:))

+ارسنال هم که حذف شد.ناراحتم واسش افتضاح:((

+دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.فقط خیلی دوستون دارم.عیدتون هم مبارک...


 
+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1391/12/14
چقدر زود سهم روز های یادت بخیر شدی...
اولیش رو هفته ی پیش کشیدم اروم شدم اما حالش به اینه که نصفه شب تنها توی خیابون قدم بزنی و توی دود سیگارت غرق بشی! اما اینجا ایرانه... من ی دخترم.هم شبش خطر داره هم سیگارش.نمیشه !میفهمی نمیشه!من اما به ی روزی امید دارم که سیگارم رو با سیگار روشن کنم.شب ها گریه میکنم تا پای جنون عطر نمیزنم. این روزا حالم از عطر خودم به هم میخوره .این روزا دودوتا میشه پنج تا.چادر کش دار سرم میکنم .خط چشم ناشیانه میکشم .قران میخونم و مدام باید در جواب اونایی که ازم میپرسن چرا سوره مائده رو میخونی بگم: فقط مائده رو نمیخونم.به مائده رسیدم...ناخون عصبی میکشم رودیوار .هنوزسه تار بلد نیستم اما میزنم!این کلاس سورفژ لعنتی خیلی طولانی شده.قاتی ام.مدام این جمله اش میاد توی ذهنم که گفت من خیلی خاطرتو میخوام.مشهدی ها اصولا اینطوری ابراز علاقه میکنن.میگفت میخواد بیشتر با من اشنا شه.گفتم درصورتی حاضرم باهات رابطه داشته باشم که خونوادم خبرداشته باشن.خیلی جدی گفت:باشه.اصن میخوای خودم بهشون بگم!؟ اینوکه گفت باور کردم که واغن همونطور که خودش گفته بود قصدش ازدواجه.روز قبلش با بچه ها گروهی رفتن طرقبه.من نرفتم.شب بعدش رفتیم ی چرخی همین اطراف زدیم.منم بودم.شب بعدترش زنگیده بودو میگفت من شب قبلش فقط واسه این اومده بودم که تورو ببینم.عصبی شدم گفتم اره روز قبلش هم اومده بودی که بقیه رو ببینی.گفت: نه به خدا اصن بزار راستشو بگم فقط قول بده نترسی. گفت منو میشناسه.رفته بابامو دیده اما نتونسته باهاش حرف بزنه.هم شهریم دراومد!ادرس خونشونو پرسیدم.دوتا کوچه اونورتر بود!باهاش بد حرف زدم گفتم ازش خوشم نمیاد.گفتم قطع کن.یهو بدون خداحافظی قطع کرد.شب قبلش میگفتن که بازهم باهم فردابریم بیرون.گفتم نمیام ادبیات دارم. دوسش دارم.اخه سر کلاسمون هرکی هرچی مینویسه میتونه بیاد بخونه.اصرار کردن ی چیزی بخون.هی میگفتم نه الان فازش نیست.ارش ی شعر خوند که این جملشو یادم مونده:چقدر زود سهم روزهای یادت بخیر شدی...

گفتم کم نیارم.منم ی چیزی خوندم.رفت تو فکر.اونقد ضایع که لیلا زد به شونم گفت نگاش کن!من هم الان فکر میکنم که تنها دلیل علاقه مندیش به من همین شعر بود .وگرنه تو اون ی ساعت هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد.وقتی تلفن رو قطع کرد بچه هارو واسه این که من راحت حرف بزنم از اتاق رفته بودن بیرون صدا زدم. گفتم بیاین که طرف پسر همسایمون دراومد. مونده بودم بخندم یا گریه کنم!کم کم خنده هام به گریه تبدیل شد. سر کلاس ادبیاتمون کامران هم هست.این هفته کت و شلوار پوشیده بود.پریسا میگفت :عزیزم بعد کلاس میریم از مزون سر خیابون واست ی لباس عروس انتخاب میکنیم!این هفته من ی داستان خوندم سر کلاس که ی دخترو پسر  توش خیلی خوب و خوش باهم زندگی میکردن.داستان تموم شد استاد فکر کرد اینا واقعیته!گفتم تخیله.کامران از ته کلاس گفت:ارزوهاشه.کلاس ترکید رفت رو هوا...

.خیلی خوشش میاد تیکه بندازه کل کل راه بندازه. منم که خودمو به اون راه میزنم.این روزا از کامران هم بدم میاد.ببخشید که قاتی ام.عین همین پست که سر و تهش مشخص نیست

+ مــآئـِـ :) ــده