X
تبلیغات
.: متــرسـَــگـ :.
دوشنبه 1392/11/14
ب سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سرداری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگردردم...

+ مــآئـِـ :) ــده
پنجشنبه 1392/08/16
روزمره
+ی جایی نزدیک ب سردر دانشکده ی پرده ب ابعاد قالی ۳در۴ نوشتن کافه تریا باران با انواع غذاهای سردوگرم اماده پذیرایی ازشما میباشد!!ی لحظه احساس میکنی توی جاده اسالم خلخالی ی روز برفی.ترانزیتت رو میزنی بغل.یعد میری کافه یا سفره خونه ی دست دیزی میزنی!والا ب خدا این کارا چیه؟ماپارسال هم ک تریا میرفتیم احتیاجی ب پرده نبود.

+فکر کنم محمد از وقتی بامن ازدواج کرده ی نمازش رو درست نخونده!بس ک میخندونمش.

+رفته بودیم طبیعت جای شما  خالی داشتیم ناهار میزدیم ک دیدیم چند تا جوون دارن سفره مارو نشون میدن و ب سمتمون میان.وقتین بهمون رسیدن یکیشون با لهجه مشدی گف:احیانا راستشه بگن شما یک دوغ و نوشابه ماره از تو اب برنداشتن.هنوز ب فکر بعضیامون خطور کرده بود ک دعواشون کنیم و بگیم:خجالت بکش خودت دزدی.که خونواده ها ازهم پرسیدن ماکه دوغ نیاوردیم شما اوردین؟ک دیدیم همه جوابها منفیه.اونوخ بود که همه از خنده ترکیدن.تازه قبلش همه نظرمیدادن ک این دوغ پادراتوس خوب نیست و ابعلی خوبه.!!

+نشستیم توی خونه ی بوی بدی یهومیاد.بی مقدمه میگم توبودادی؟اخماشومیکشه توهم ومیگه:واغن که!

منم خیلی جدی میگم:مگه چیه؟همه بومیدن خب!احمدی نژادم بومیده.خمینی هم بومیده.پیامبرهم حتی.حالا اخماش باز میشه .هرهرمیخنده.

+اخ جات خالی دیروز کلی با میلادوامیرو مامانم بهت خندیدیم

-راست میگی؟ب چی؟ینی توهم خندیدی؟

-اره.کلا توخنده داری.ن پس من بیکارمیشینم!!

+ی بنده خدایی اسم بچش رو گذاشت اسحاق.مامانش صداش میزد ایزحاق!بچهه ب خاطر مامانش اسمشو  عوض کرد گذاشت سعید.حالا همه سعید صداش میزنن بعد از سالها هنوز مامانه بهش میگه ایزحاق.اینجور مواقع ینی باید خودتوجربدی ها!

+نفیسه ی ۶ساله تولدش بودهمه ی بچه هادورش جمع شده بودن  تا شمع هاشو فوت کنه. اما هربار میخاس فوت کنه یکی دیگه جلوتر خاموششون میکرد.همه فکر میکردن کارحجته هربار یکی میکوبیدن توکلش !!بار اخر ک شمعارو روشن کردن دیدم حجت بنده خدا لباش ک حرکت نمیکنه.زوم شدم روی مهردادو مهرشاد دیدم کار این ۲تاس.من نشناسم داداشامو؟فقط مونده بودم چرا هر دفعه ک حجت مورد حمله قرار میگرفت چرا هیچ اعتراضی نمیکرد؟فقط عین خنگا خیره شده بود ب کیک!

استادمون وسط صحبتش گف ازاون شلوارایی ک با پاشنه کش پاشون میشه!همه با تعجب به هم نگا کردیم . بعد گف منظورم شلوار تنگاس!!ادامه داد ی ساق هایی هم هس ک میچسبه ب پا.تو خیابون پاشون میکنن.یکی از دخترا گف استاد منظورتون ساپورته!یهویی باز تیکه انداخت اها همون شلوارای حمایتی.اقا اینو ک گفت خنده ی هیشکی بند نمیومد.ینی خلاقیتشو عشقه ها.

+اروم و سکوت نشست روب روم .چشماش رو باز کردو  با نگاهش چندبار شلیک کرد ب قلبم..ب همین سادگی برد وکسی هم نبود بگه چشمات رو زمین بگذار.بیا با دست خالی بجنگیم.

+ مــآئـِـ :) ــده
پنجشنبه 1392/06/21
خصوصی
مویمد؟!

منم دوست دارم خب!

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/06/18
معمولی...
غلط نکنم پریشب بود که مردم.پریشب بود که خودمو کشتم.بعد از اینکه شوهرم رو با یک بوسه ب سر کارش و پسرم رو با جمله ی مواظب خودت باش ب مدرسه اش بدرقه کردم.از معدود صبح هایی بود ک دعوا نکردیم. اخه خاستم حداقل این دم اخری باهاشون مهربون باشم.حوصله ی غر زدن های همسایه روب رویی رو ک میگف اه چقدر شما با هم اختلاف دارید رو نداشتم.حسش نبود ک باز بهش توضیح بدم ک ما اختلاف نداریم!مختلفیم. و توی ذهنم دوباره ب یقین برسم ک این دوتا باهم متفاوتن.از ادم های دورو برم خسته شده بودم.از ادم هایی که زیاد حرف میزنن بدم میومد.از ادم هایی ک کم هم حرف میزنن بدم میومد حتی.کلا از ادما بدم میومد و میاد. دلم میخاس ساعت ها ی گوشه بشینم و با هیچ ب ظاهر ادمی حرف نزنم.از خاطره های تکراری بیزارم.دلم میخاس سر ادم هایی رو ک بهم میگن تو معمولی نیستی رو بکوبم ب دیوار.من معمولی بودم حتی اگه مو هام رو تیغ میزدم.حتی اگه خودم رو محبوس میکردم حتی اگه خودم رو میکشتم.عشقم ب شوهرم پوشالی نبود.اونقد دوسش داشتم ک برای شمردن دوست داشتنم انگشتهای دستم کم میومد و از تارهای موهام کمک میگرفتم. یا اونفد ب پسرم علاقه داشتم ک دلم پیشش گیر کرده بودو تمام زندگیم داشت نخ کش میشد.واث همین ک اونا راحت زندگی کنن ی روز صب ک از خاب بیدار شدم تمام درز درو پنجره هارو گرفتم و شیر گاز رو باز کردم و خوابیدم.خوابیدم و دیگه بیدار نشدم .خوابیدم و خیلی خاموش مردم.

+دیدم خیلی وخته هیچی ننوشتم گفتم ی حاضری بزنم.خوبین شما؟

+ مــآئـِـ :) ــده
پنجشنبه 1392/05/10
برای تو
افتاب را دوست دارم ب خاطر پیراهنت روی بند رخت...

وچون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام...

.

.

.ازخودم نیست.از مصطفی مستوره

+ مــآئـِـ :) ــده
پنجشنبه 1392/05/03
اینقد هر غلطی نکنیم بعد بزاریم ب حساب روشن فکری...

عقده ای ها!!!

+ مــآئـِـ :) ــده
شنبه 1392/04/15
نصفه گمشده...

هرروز صبح باهم اغاز میشیم...

خودمونوبین مفصل های انگشت همدیگه پیدا میکنیم...

دستمو دور بازوش حلقه میکنم و قدم میزنیم...

ادامس بادمیکنیم و ادامس هامونو باهم عوض میکنیم...

ازعلایقمون حرف میزنیم...

کوله پشتی و دوچرخه سواری و موسیقی وفیلم اخرشب...

از احساس خوبش توی یک کتابفروشی میگه...

خاطرات شبای خواستگاری رو دوره میکنیم .دلمون میخواد تکرار بشن...

میگه استرس داشنی؟میگم نه!میگه عین من!!

میگه بار اولی که منو دیده انگاراز ی پرتگاه سقوط کرده

میگه باباش بهش گفته من مائده رو بیشتراز تو دوست دارم:))

قراره اون ی روز سیگارکشیدن رو برای اولین بار و من برای دومین بار کنارهم تجربه کنیم...سیگار برگ

قراره رنگ لباس هامونو ست کنیم...

قراره عاشقتر بشیم...

قراره ب پای هم پیربشیم...

همین...

تمام این شب و روزام شده این...


+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/04/10
نام خانوادگی
+لوبیایی...

+همه چیز فهم

+قره گوز لو

+ته پاره!!

+پیش پاره!!!

+سوراخ پشمی!




تورو قران بهشون بگید فامیل هاشونو عوض کنن...

+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/04/03
لعنتی دارم عاشقش میشم
میگه چیزی شده؟خبری ازت نیس...

میگم هیچی فقط ازدواج کردم!

30خرداد امسال پای کیک تولد حلقه دستم بود!

30خرداد امسال شب بله برون خودم هم بود!

30 خرداد امسال بیشتر از خودم وا3 محمد ارزو کردم



+ مــآئـِـ :) ــده
دوشنبه 1392/03/06
بدبختی...
مرد: عزیزم شب باپول برمیگردم خونه...

 

زن:زندگیمون ب اندازه کافی زشت هست.دیگه بادروغ زشت ترش نکن!

+ مــآئـِـ :) ــده