+ی جایی نزدیک ب سردر دانشکده ی پرده ب ابعاد قالی ۳در۴ نوشتن کافه تریا باران با انواع غذاهای سردوگرم اماده پذیرایی ازشما میباشد!!ی لحظه احساس میکنی توی جاده اسالم خلخالی ی روز برفی.ترانزیتت رو میزنی بغل.یعد میری کافه یا سفره خونه ی دست دیزی میزنی!والا ب خدا این کارا چیه؟ماپارسال هم ک تریا میرفتیم احتیاجی ب پرده نبود.

+فکر کنم محمد از وقتی بامن ازدواج کرده ی نمازش رو درست نخونده!بس ک میخندونمش.

+رفته بودیم طبیعت جای شما  خالی داشتیم ناهار میزدیم ک دیدیم چند تا جوون دارن سفره مارو نشون میدن و ب سمتمون میان.وقتین بهمون رسیدن یکیشون با لهجه مشدی گف:احیانا راستشه بگن شما یک دوغ و نوشابه ماره از تو اب برنداشتن.هنوز ب فکر بعضیامون خطور کرده بود ک دعواشون کنیم و بگیم:خجالت بکش خودت دزدی.که خونواده ها ازهم پرسیدن ماکه دوغ نیاوردیم شما اوردین؟ک دیدیم همه جوابها منفیه.اونوخ بود که همه از خنده ترکیدن.تازه قبلش همه نظرمیدادن ک این دوغ پادراتوس خوب نیست و ابعلی خوبه.!!

+نشستیم توی خونه ی بوی بدی یهومیاد.بی مقدمه میگم توبودادی؟اخماشومیکشه توهم ومیگه:واغن که!

منم خیلی جدی میگم:مگه چیه؟همه بومیدن خب!احمدی نژادم بومیده.خمینی هم بومیده.پیامبرهم حتی.حالا اخماش باز میشه .هرهرمیخنده.

+اخ جات خالی دیروز کلی با میلادوامیرو مامانم بهت خندیدیم

-راست میگی؟ب چی؟ینی توهم خندیدی؟

-اره.کلا توخنده داری.ن پس من بیکارمیشینم!!

+ی بنده خدایی اسم بچش رو گذاشت اسحاق.مامانش صداش میزد ایزحاق!بچهه ب خاطر مامانش اسمشو  عوض کرد گذاشت سعید.حالا همه سعید صداش میزنن بعد از سالها هنوز مامانه بهش میگه ایزحاق.اینجور مواقع ینی باید خودتوجربدی ها!

+نفیسه ی ۶ساله تولدش بودهمه ی بچه هادورش جمع شده بودن  تا شمع هاشو فوت کنه. اما هربار میخاس فوت کنه یکی دیگه جلوتر خاموششون میکرد.همه فکر میکردن کارحجته هربار یکی میکوبیدن توکلش !!بار اخر ک شمعارو روشن کردن دیدم حجت بنده خدا لباش ک حرکت نمیکنه.زوم شدم روی مهردادو مهرشاد دیدم کار این ۲تاس.من نشناسم داداشامو؟فقط مونده بودم چرا هر دفعه ک حجت مورد حمله قرار میگرفت چرا هیچ اعتراضی نمیکرد؟فقط عین خنگا خیره شده بود ب کیک!

استادمون وسط صحبتش گف ازاون شلوارایی ک با پاشنه کش پاشون میشه!همه با تعجب به هم نگا کردیم . بعد گف منظورم شلوار تنگاس!!ادامه داد ی ساق هایی هم هس ک میچسبه ب پا.تو خیابون پاشون میکنن.یکی از دخترا گف استاد منظورتون ساپورته!یهویی باز تیکه انداخت اها همون شلوارای حمایتی.اقا اینو ک گفت خنده ی هیشکی بند نمیومد.ینی خلاقیتشو عشقه ها.

+اروم و سکوت نشست روب روم .چشماش رو باز کردو  با نگاهش چندبار شلیک کرد ب قلبم..ب همین سادگی برد وکسی هم نبود بگه چشمات رو زمین بگذار.بیا با دست خالی بجنگیم.