تقریبا ساعت12 ظهر بود، من وشادی روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم که 2تا جوون اومدن و روی نیمکت نشستن،بعداز چند دقیقه یکی از اونا که تیشرت ابی تنش بود زد به شونه ی بغل دستیش و گفت:این بچه های مدرسه ی ...یه ادم های مزخرفی اند،چند روز پیش من به 1نفرشون سلام کردم فرداش بابای دختره و داداششو داییشو جد ابادش اومده بودن سر وقت من،کلی بامن درگیر شدن که چرا مزاحم دختر ما شدی؟؟ حالا اگه من حالشو پرسیده بودم که فکر کنم کار به کلانتری میکشید. خلاصه که دخترای گنده دماغو بچه ننه ای داره. فقط بلدن درس بخونن!!

یارو فرم مدرسه ی همون دخترروتن ما دیده بود فهمیده بود که ما هم مدرسه ای هستیم.اولش منو شادی هیچی نگفتیم،دوباره میخواست شروع کنه و تیکه بندازه که مهسا به عنوان دانش اموزی که درس خوندنش به شب های امتحان محدود میشه و منم همچنین بلند شد و گفت:ما اصلا هم اینطوری که تو میگی نیستیم،اصلا به قیافه ی منو این میخوره که خر مثبت باشیم؟ اون هم که منتظر همین حرفا بود شروع کرد به زر زدنو تعریفو تمجید از ماو بیا باهم دوست بشیم و شماره و کوفت و زهر مار... که خوشبختانه اتوبوس رسیدو ما تونستیم از دست اون 2تافرار کنیم.تازه بعد این اتفاق فهمیدیم که مدرسه ی ما چه وجهه ی خرابی بین جوانان رشید وطن داره!!

واسه ما عقده شده بود که وقتی مدرسه ی ما هم تعطیل میشه عین همه ی مدرسه های دیگه جلوش یه عالم ماشین وایسه و بوق بزنه که بیاین سوارشین.یا ممد گازی با منو پرت کنه ترک موتورش و ترانه ی (زندگی این روزا پیچ و خم داره )ی جواد یساری رو بزاره و بریم طرقبه باهم بستنی طلاب بخوریم ولی افسوس!!

مدرسه ی مارو رفته بودن وسط بیابون ساخته بودن که یه وقت کسی مزاحم بچه های نخبه ی اونجا نشه!!

برای این که هم صبح سروقت به مدرسه میرسیدیم باید خروس خون از خواب بیدار میشدی ،لقمه رو هم که از شب قبل حاضر کرده بودی،هرچقدر هم که راننده رو هول میکردی که داداش تند تر برو تازه وقتی میرسیدی  قضایی یقه ی تو رو میچسبید تو هم داد میزدی که ای وای بازم مدرسه ام دیر شد...

البته دیری نپایید که مدرسه ی مارو عوض کردند و این شرایط تغییر کرد.همین...


ساعت دوم روز 2 شنبه:کلاس دین و زندگی

ساعت دوم روز 2شنبه،سر کلاس دین و زندگی