از سر خیابون که پیچیدم سه نفر همچین 4چشمی داشتن منو می پاییدن.از همون اولش معلوم بود که می خوان یه غلطی بکنن. واسه همین من اخم هامو کشیدم، توی هم سینه رو سپر کردم و نگاهم رو دوختم به درخت های بغل خیابون که یه وقت جرئت نکنن مزاحم من بشن.دقیقا رسیدم روبه رو شون تصمیم گرفتم برم توی پیاده رو. اقا رفتن توی پیاده رو همانا و گیر کردن پاشنه ی کفشم به جوی اب همانا.این گونه بود که من پخش زمین شدم.اولین نفری که از خنده منفجر شد خودم بودم.درد شدیدی هم در ناحیه ی مچ پا احساس می کردم اما نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم.سرمو چرخوندم سمت اون 3تا و گفتم: حرکتو حال کردی؟دوباره ترکیدند. یکیشون گفت خیلی باحالی اصلا روز مارو ساختی.

یکی نیست به من بگه یه خرده حواستو جمع کن که شست پات نره توی چشمت بعدسوژه خنده مردم بشی.