سال های گم شده
از همون اولش از مدرسه رفتن بیزار بودم.اول دبستان یه روزی مثه هرروز که مامان منو با دعوا و جیغ و داد از خواب بیدار کرد وقتی بهش گفتم نمیخوام برم مدرسه گفت: مدرسه یه مرحله ای از بزرگ شدنه. بابا اگه یکی دلش نخواد بزرگ شه باید کیو ببینه؟12سال از بهترین روزهای عمرت رو با مدرسه رفتن مچاله میکنی و میندازی توی سطل اشغال.اگه من هم عین ادیسون مدرسه نمیرفتم یه چیزی میشدم به جان تو!!از درس خوندن همیشه لذت بردم ولی مدرسه هیچ وقت واسم جذاب نبود جز زنگ تفریح هاش!!باز همه ی اون 11سال یه طرف این سال اخری یه طرف...فشار درس وکتاب ومدرسه،جواب پس دادن های بعد ازمون های ازمایشی،تیکه انداختن های ادم های بدجنس و حسود اطرافت دیوونت میکنه،یه وختایی واقعا هممون کم میاوردیم، ریحانه به خود کشی فکر میکرد،نازی دعا میکرد جنگ شه،من که این 2 هفته ی اخر داشتم خفه میشدم،مهشید شب قبل کنکور روی تخت بیمارستان بود،باز هم بگم؟؟
بعد کنکور بابای فائقه اومد جلو بپرسه چی کار کردین؟من شونه هامو انداختم بالا که نمیدونم.بعدش گفت اینجور وقت ها مشهدی ها میگن دِخاک! حالا چه خوب چه بد دِخاک!!برید زندگیتونو بکنید،،این جمله اخری خیلی به من چسبید.عملا من 2 هفته اس که دارم زندگی میکنم. وقتی مدرسه تموم میشه تازه زندگی شروع میشه


من از وراء درد می ایم