یه کتابچه از توی کیفش کشید بیرون وگذاشتش روی میز وگفت: از خیابون سعدی تا اینجا پیاده اومدم.اینو پشت ویترین یکی از کتابفروشی ها دیدم،خوشم اومد. اون نیم ساعتی رو که قدم زدم تا اینجا خوندمش.ببین بیا ماهم واسه همدیگه هر شب چند خطی بنویسیم.

یه خرده از اون شکلات داغی رو که دیگه داغ نبود ازبس که حرف زده بودیم خوردم ینی نوشیدم. بعد ناخود اگاه لبخند اومد روی لبم و گفتم اره چه فکر خوبی. چه کار قشنگی!

واقعا هم قشنگ بود این روزا تنها دلخوشیِ من همین دفتر و نوشته هاشه. لحظه شماری میکنم واسه ساعت 12 شب که قراره واسش بنویسم.

پاورقی: پریشب اخرین برگه ی اون دفتر قهوه ایه رو هم سیاه کردم. دیشب رفتم سراغ اون مشکیه.گزینه نامه های عاشقانه خلیل جبران و ماری هاسکل