سبز-قرمز...
-اره اصلا واسه همین خریدم دیگه. البته ملت زر زیاد میزنن ولی امیدوارم این حرفشون درست باشه.
-مردم نگفتن. پیامبر گفته.
-یه لحظه جاخورد .خندیدو گفت:خب مردم از خودشون دراوردن که اینو پیامبر گفته.قرنیه ی چشامو 235 درجه چرخوندمو دوباره رسیدم به بند کفشش.و گفتم: بیا بند کفش پای چپم رو با بند کفش پای راست تو عوضی کنیم. کفش های من سورمه ای بود با بند قرمز.قبول کرد.همونطور که داشتیم بند کفش هامونو عوض میکردیم گفت:گره نزنشون.بند اون یکی کفشت روهم باز کن.این کارو انجام دادم. وقتی تموم شد رفتم وایسادم روی لبه ی جدول کنار خیابون و شروع کردم به راه رفتن.پاها مو خیلی با احتیاط پشت سرهم بر میداشتمو دستام رو دراز کرده بودم دو طرف بدنم تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم.اون همین کار رو تکرار میکردو پشت سرم می اومد.خیلی حسود بود.بهش گفتم :بابام دیشب بهت گفت پسره ی بی پدرو مادر!
-اگه چیز دیگه ای میگفت تعجب میکردم.
چند ثانیه سکوت کردو باز گفت:از بابات خیلی بدم میاد مائده...البته من هم اگه جای اون بودم شاید هم چین رفتار هایی میکردم با هم چین پسری. مثلا قلم پای پسررو میشکوندم که دیگه دست از سر دختر مردم برداره. بعد من بدون معطلی گفتم:اره منم اگه بابا بودم خودم رو که راه می افتم توی خیابون دنبال پسر مردم اونقدر میزدم که بمیرم.
-ادامه دادم :باورت میشه بیتا ازیه پسره ای که همیشه وا میساد جلوی در مدرسه ما ،فقط شماره گرفته بود، انچنان هلش دادم که محکم خورد به دیوارو پیشونیش زخمی شد.حالا منو ببین. خاک بر سر من... خاک برسرما...
- ولی خب من و تو خیلی همدیگرو دوست داریم.
-گه میخوریم که همدیگرو دوس داریم.
اینو گفتم و رفتم توی پیاده رو. گفت تو یه دیوونه ای و اومد توی پیاده رو.اگه فعه ی قبل شک داشتم که حسوده حالا مطمئن شدم که حسوده.خم شدم. بند کفش پای چپم رو به بند کفش پای راستش گره زدم.یهویی یه شوخی احمقانه به ذهنم رسید. عقب و جلوی کفش پای راستش رو گرفتمو گفتم: درار.
-واسه چی؟
-درار بهت میگم.
کفشش رو از پاش در اوردم و از سر جام بلند شدم.بند کفشش رو گرفتم توی دستم و یه دور کفش رو توی هوا چرخوندم و با قدرت پرتش کردم چندین متر اونورتر.بعد خودم شروع کردم به فرار کردن.قدم اول رو که برداشتم احساس کردم یه چیزی داره پامو از عقب میکشه.نگاه کردم دیدم کشش از همون بند کفشیه که به بند کفش اون گره زدم.عین من هنگ کرده بود.گفت: چته تو؟
- وای من چقدر احمقم!!
- یه چیزی اونور تر از احمقی.
خندش گرفته بود. اشاره کرد به کفش هامونو گفت: خب خنگ خدا!اینارو که گره زدی هر جا بری منم باتو میام که.
-تازه شانست گرفت که کفشتو توی اتوبان پرت نکردم. وگرنه هردو مون زیر ماشین له میشدیم.
-ولی خوبیش این بود که باهم میمردیم نه؟
-ها!
وقتی داشتیمهمون راه اومده رو چند متری برمیگشتیم عقب یه نگاه به ساعتی که من براش خریده بودم انداخت و گفت من کلاس دارم مائده.
-کلاس چی؟
-زبان.
کلاس موسیقی و زبان میرفت.زبان یاد میگرفت گیتار و ویولون و سنتور یاد میداد.پولی رو که از موسیقی می گرفت میداد واسه زبان.پولی روهم که بابت کار کردنش توی یه فست فود میگرفت به سه قسمت تقسیم می کرد.خرج دانشگاهش. سیگار واسه من و روسری واسه خودش. البته فکر کنم این دوتای اخری رو جابه جا گفتم!اون روزا همش به این فکر میکردیم تا 3ماه دیگه که درسش تموم میشه و مهلت خوابگاهش، از کجا میخواد پول بیاره خونه اجاره کنه.کفشش رو پاش کرد. برسونمت؟
یه پشت چشم نازک کردمو گفتم: مچین میگه برسونم انگار سانتافه داره.نمیگه باید کل راه رو اتوبوس سوار شیم و تازه بین راه هی غش و ضعف میره و من باید زیر بغلش رو بگیرم.
همه ی اجزای صورتش رو جمع کرد توی یه نقطه اطراف دماغش و گفت: اخ که تو چقدر به من تیکه میندازی. گفته بودم خیلی دوست دارم؟
-اره .هزار بار...
-پس مراقب خودت باش.
دو تا دستش رو موازی صورتش گرفت .انگشت شستش و اون دوتا انگشت اخری رو بست. بعد دوبار اون دوتا انگشت وسطی رو باز و بسته کرد.همیشه اینطوری خداحافظی میکرد...
من از وراء درد می ایم