ت ر س
من ازت میترسم عین سگ...
من از تویی که توی خیابون با نگاهت منو دنبال میکنی و من هم که میخوام از اون نگاه های پوسیده ی تو فرار کنم وارد یک مغازه میشم واز شانس مزخرفم این مغازه مال تویه.
من از تویی میترسم که وقتی میخوام مغازت رو ترک کنم چشم های هیزت رو تنگ میکنی و میپرسی : پسندت نشد خانومم؟! من دلم میخواد برگردمو بهت بگم هی! من خانوم تو نیستم. من خانوم هیچ خری نیستم. من ترجیح میدم دختر بابام باشم.
من از تو که وقتی خم میشی تا جعبه ی کفش رو از زیر قفسه ها در بیاری شلوارت پایین تر میفته و من میتونم خط باسنت رو ببینم میترسم.
من از منتظر موندن واسه ی تاکسی توی خیابون میترسم.از ماشین هایی که واسم بوق میزنن میترسم.
من از پژوهای شیشه دودی که صدای ضبطشون رو زیاد کردن ووقتی از بغلت رد میشن 4تا کله از توش میاد بیرون جیغ میزنن میترسم.
من از تویی که وقتی میخوام پول ابمیوه رو حساب کنم دستمو سفت میچسبی میترسم.
من از اونی که دود سیگارش رو توی صورتم فوت میکنه میترسم.
من از حاج اقا براتی و اون نگاه های هرزش میترسم.
من از رامین -ب و اون رفیقش میترسم.
من امروز یک بار دیگه ترسیدم...من از اون برادر دینی که التش رو از لای زیپ شلوارش اورده بود بیرون ترسیدم. من امروز یه بار دیگه گریه کردم.دیدن الت برهنه ی یک به اصطلاح مرد اصلن تجربه ی خوبی نبود.خدا نگیره از ما این برادر های دینی رو که با دیدن ترس یک دختر ذوق میکنن.
من از وراء درد می ایم