هه!
سحر:مائده چي کارش داري؟ شب جمعس اخه.
فاطمه خودش خندش گرفته ميگه: سحرو مائده خفه شيد لطفن.
من نيشم تا بناگوش باز شده بود گفتم: هي برو پيش شوهرت کار بد کن بعد بيا اينجا هي بگو واي من ميترسم که حامله باشم.
مهرنوش:اره ديگه هرکي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه!
فاطمه خيلي عصباني دمپاييشو دراورد ازپاش پرت کرد سمت من و مهرنوش .مادوتاهم به سمت در شروع کرديم به دويدن.اقا اصلن حواسمون نبود که مرد توي سالن وايساده وداره با سيم هاي برق ور ميره.اينقد توي چشاي فاطمه خون جمع شده بود که ما هول شده بوديم.بدون دمپايي زديم بيرون.اقاهه داشت از روبرو ميومد. مهرنوش هم دقيقن داشت به سمت اقاهه فرار ميکردو ترسيده بود جيغ ميزد.ينيا يک صحنه ي کرکر خنده اي شده بود. منم که پشت سرش ميرفتم اينقد ميخنديدم که سرعتم کند شده بود.اقاهه هم هول شده حالا باز به سمت ما فرار ميکنه.نزديک بود بريم تو بغل هم.خلاصه بعد اين قضيه برگشتيم تو اتاق سحر ميگه عجب حالي داديد به يارو ها.حسابي مستفيض شد.اقا اينقد خنديديم.همش هم تقصير فاطمه اس.اقا يه سره ناله ميکنه که من حالت تهوع دارم! الکي ها! دوروز پريوديش دير ميشه سکته ميزنه ميگه من حاملم.ختم کلوم اينکه فکر کنم به زودي جمعيت اتاق به ۵نفر افزايش پيدا کنه.بهش گفتيم تو بچه بيار اشکال نداره ما بزرگش ميکنيم!!
من از وراء درد می ایم