هوا خودشو سگ کرده بود.سگی شده بود.سگ رو میزدی از خونه نمیرفت بیرون.ولی من از کله ی صبح تا بوق سگ توی خیابونا سگ دو میزدم.قدم میزدم.حرف میزدم. با خودم ...به خودم...هوا سرد بود.قلبم تیر میکشید.ائورت منجمد شده بود.سر انگشتام جون نداش.حس نداش.میخواس قطع شه.بیفته کف اسفالت.ادما شبیه پنگوئن شده بودن.بس که لباس پوشیده بودن.ادما چتراروشونو وا میکنن!!گریه ی ابرو تماشا میکنن!!از ادمایی که چتر دارن متنفرم.از یه چیز دیگه هم متنفرم.از اینکه وقتی هندزفری توی گوشته و سرت رو به شیشه ی اتوبوس تکیه دادی و هر چند دقیقه یکبار مجبوری شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس رو با دستت پاک کنی بغل دستیت بگه یه دونه شو بده به من!اونوخ تو هم مجبور بشی صدای گوگوش رو با اون قسمت کنی.دلت میخواد بخونی باهاش اما نمیشه.میخوای بخونی تا همه بفهمن که چقدر صدای خوندنت بر خلاف حرف زدنت بمه.که وقتی میخونی انگار یک مرد در ابعاد غول داره میخونه!میرسی خوابگاه . میگه چته؟؟مرد که گریه نمیکنه!میگی چشام از سرما قرمزه.صورتم از برف و بارون خیس.گریه نکردم که.هنوز بغضم نترکیده.سراغ رزیتارو میگیری ازش.باز میگه یه کار کوچولو داشت.هنوز نیومده.کار کوچولوی رزیتا رو خودم امشب توی احمد اباد دیدم.کارش یه موجود دوپا بود که توی خیابون سفت بازوشو چسبیده بود.دیدمشون به روی خودم نیاوردم. وشال گردن خاکستری و صورتی رو کشیدم تا زیر چشام.این شال گردنم رو خیلی دوست دارم.خاکستری دیوانه ترین رنگ دنیاس.خاکستری مشکی ترین رنگ دنیاس.

صورتی دخترانه ترین رنگ دنیاس.مهربون ترین رنگ دنیاس.منو اگه ولم کنی ساعت ها با شال گردنم توی خیابون قدم میزنم.دستش رو میگیرم و قدم میزنم.همین امشب خریده بودیمش. از مغازه ی روبه روی مغازه ی اون پسره!همون که توی مغازش پریسا حرف میزد ولی پسره به من نگاه میکرد!فقط یه دقیقه توی مغازش بودیمو من فقط یه جمله گفتم :این که شال گردن هاش خیلی زشته.ومن این جمله رو بلند گفتم که بشنوه خیلی زشتن جنس های مغازش.با این وجود وقتی که از مغازش زدیم بیرون دنبالمون اومد.یه عالمه راه دنبالمون اومد.و ما باسرعت جت به حرکتمون ادامه میدادیم تا بالاخره پشت چراغ قرمز جاموند.از پریسا جداشدم.اتوبوس سوارشدم.چکمه هام فقط ۲-۳ سانت پاشنه داره و وقتی میخوام بشینم روی صندلی سرم محکم میخوره به میله هایی که مردمی وقتی وایسادن دستشون رو میگیرن.درد گرفت سرم.فقط ۲سانت پاشنه کافیه که قد درازم گیر کنه به میله ها. اومدم اتاق.روی تختم دراز کشیدم فکر کردم.پتانسیل این رو دارم که ساعت ها روی تختم دراز بکشم و به سقف خیره بشمو فکر کنم.تازه میتونم پاهامو دراز کنم و برسونم به سقف.تختم طبقه دومه اخه...فکر میکنم به این جمله که برم راه اهن.ازم بپرسه قطار میخوای واسه کی و کجا؟بگم نزدیکترین قطار ...به دور ترین مقصد...

پاورقی:امروز به علت برودت هوا و برف و یخبندون کلاسا تعطیل شده بود.تعطیل کرده بودن ملت بمونن خونه هاشون.من ولی زده بودم بیرون امروز.بد سرد بود بد.شلاق میزد زمستون...دستام لمس شده بود.لبام کبود...