ی دختر داره...شاه نداره!! اوفایش!
مامان من تاخرخره بچه زاییده !البته اگه پای حرفاش بشینی میفهمی که ازین ۵تا ۴تاش بارداری ناخواسته بوده!و من واغن نمیفهمم که چرا مادرو پدر من ازین تکنولوژی های پیش گیری از بارداری استفاده نکردن؟ یا شاید استفاده کردن ولی بد شانسی اوردن! خلاصه که تعداد فرزندان خونواده ما همیشه سوژه خنده فامیل بوده.توی خونه ی ما صدا به صدا نمیرسه.همیشه کمبود اکسیژن داریم.دیگه پول واسه نون شب هم نداریم .یخچالمون اینقد که خالیه میلاد سیمش رو کشیده داریم ازش به عنوان کمداستفاده میکنیم .
حالا با وجود این مشکلات ی سری بدبختی های دیگه هم هس که دامنگیر من شده! مثلن این که وختی ی دونه پسر باشی تو رو میزارن روی سرشونو حلوا حلوات میکنن!ولی اگه تک دختر باشی میشی یکی ی دونه...خل دیوونه!! ی بار با بیتا سر همین قضایا ی تبعیض بین دخترو پسر داشتیم بحث میکردیم گفت :من اصن نمیدونم چرا پسرا همیشه به ما ترجیح داده میشن.نفهمیدم اینا خونشون از ما رنگین تره یا ی چیزی ازما اضافه تر دارن!شیرین نیشش تا بناگوش باز شده بود میگفت:اره عزیزم ی خورده دقت کن .پسرا دقیقن ی چیزی از ما اضافه تر دارن!
ی دختر بودن سخته .این که برادرات علایقشون دغدغه هاشون با تو فرق داره سخته!اینکه تنهایی سخته! این که بهت میگن لوس سخته!وای که من چقدربدم میاد ازین واژه ی لوس.اخرین بار این کلمه رو از زبون مهرشاد شنیدم.داشتم عین بچه هاباهاشون حرف میزدم .همونطوری که خودشون همیشه خیلی دوست داشتن.بعد دیدم یهویی مهرشاد خیلی ناراحت اومد جلوم وایساد گفت:ابجی دیگه با ما اینطوری حرف نزن!ما دیگه مرد شدیم.اینقد لوس نباش!منم اون لظه به این فکر میکردم که جالبه ی پسر بچه ی ۹ساله میتونه بگه من مرد شدم.اما ی دختربچه هیچوخ نمیتونه بگه من زن شدم.اصلن انگار زن بودن عین مرد بودن نشونه ی بزرگی نیست!میرم خونمون وقتمو بیشتربا این ۲تا میگذرونم.نقاشی میکشیم.نقطه بازی میکنیم.قصه میگم قبل خواب واسشون.دعوا میکنیم حتی گاهی. دلم میخواد این ۲تاروبخورم.بس که دلم واسشون تنگ میشه.
رفته بودیم دندون پزشکی.دکتر دوست بابا بود.دندونم فقط ی پوسیدگی سطحی داشت.دکتر بدون بی حسی شروع کرد به تراشیدن دندون من.تراشش تموم شد میخواس ی عملیات دیگه انجام بده که بابا بهش گفت دکتر شما بی حسی نمیزنی؟منم که دقیقن منتظر ی جمله بودم تا به دکی اعتراض کنم .از روی تخت پاشدم با یه حالت گریه میگم:توروخدا بی حسی بزن .فکر کنم خیلی درد میکنه!بابا بهش بگو بزنه وگرنه من پا میشم!من همینجوری اه و ناله میکردم ولی یزدی نژاد خیره شده بود بهم و تعجب کرده بود.گریه و زاری من که تموم شد خیلی عصبانی گفت بشین ببینم!لازم باشه خودم میزنم!کارم تمومه میخوام مواد بزارم.بعد رو کرده به بابام میگه ی دختر داری علی؟؟بابامم سرشو به نشانه ی تایید تکون داد.بعد دکتر میگه:همونه پس. خودشو واسه باباش لوس میکنه! تازه بدون وقتی گریه مییکنی خیلی زشت میشی!اون لحظه دلم میخواس دکترو خفه کنم!از بابامم بدم اومد.خیلی دوسش دارما فقط در بعضی حالات ازش بدم میاد.مثلن وقتایی که بغل گوش من خیار گاز میزنه و صداش میره رو اعصابم.یا وختایی که ی فیلم رو که خیلی دوس دارم ببینم جلو جلو واسم تعریف میکنه!یا وقتی که با میلاد وامیر ی تیم میشن و لج منو درمیارن.ولی در کل بچه ی باحالیه.جونم درمیره واسش..
پاورقی:زانوی غم بغل گرفته بودم.سحر میگه چته؟میگم هیچی فکر کنم دلم ی عروسک میخواد.ازین اسکندرا .گنده باشه ولی.ی دونه ۱۰ سانتیشو میلاد واسم گرفته که از کیفم اویزونش کردم.حالا امشب رفتیم خیابون مهرنوش دستمو کشیده میگه مائده اسکندر ۲متری پیدا کردم!ینی دیدمش ها کنترل خودمو ازدست داده بودم.ی جیغ جیغی راه انداخته بودم.اصلن فکر نمیکردم همچین چیزی باشه!خدایا تو که ارزوی منو براورده کردی حداقل پولش روهم میدادی دیگه.مطمئنن بابام به من ۲۰۰تومن نمیده که برم اسکندر بخرم!واسه من اسکندر بخرید لطفا...
من از وراء درد می ایم