هرروز صبح باهم اغاز میشیم...

خودمونوبین مفصل های انگشت همدیگه پیدا میکنیم...

دستمو دور بازوش حلقه میکنم و قدم میزنیم...

ادامس بادمیکنیم و ادامس هامونو باهم عوض میکنیم...

ازعلایقمون حرف میزنیم...

کوله پشتی و دوچرخه سواری و موسیقی وفیلم اخرشب...

از احساس خوبش توی یک کتابفروشی میگه...

خاطرات شبای خواستگاری رو دوره میکنیم .دلمون میخواد تکرار بشن...

میگه استرس داشنی؟میگم نه!میگه عین من!!

میگه بار اولی که منو دیده انگاراز ی پرتگاه سقوط کرده

میگه باباش بهش گفته من مائده رو بیشتراز تو دوست دارم:))

قراره اون ی روز سیگارکشیدن رو برای اولین بار و من برای دومین بار کنارهم تجربه کنیم...سیگار برگ

قراره رنگ لباس هامونو ست کنیم...

قراره عاشقتر بشیم...

قراره ب پای هم پیربشیم...

همین...

تمام این شب و روزام شده این...