غلط نکنم پریشب بود که مردم.پریشب بود که خودمو کشتم.بعد از اینکه شوهرم رو با یک بوسه ب سر کارش و پسرم رو با جمله ی مواظب خودت باش ب مدرسه اش بدرقه کردم.از معدود صبح هایی بود ک دعوا نکردیم. اخه خاستم حداقل این دم اخری باهاشون مهربون باشم.حوصله ی غر زدن های همسایه روب رویی رو ک میگف اه چقدر شما با هم اختلاف دارید رو نداشتم.حسش نبود ک باز بهش توضیح بدم ک ما اختلاف نداریم!مختلفیم. و توی ذهنم دوباره ب یقین برسم ک این دوتا باهم متفاوتن.از ادم های دورو برم خسته شده بودم.از ادم هایی که زیاد حرف میزنن بدم میومد.از ادم هایی ک کم هم حرف میزنن بدم میومد حتی.کلا از ادما بدم میومد و میاد. دلم میخاس ساعت ها ی گوشه بشینم و با هیچ ب ظاهر ادمی حرف نزنم.از خاطره های تکراری بیزارم.دلم میخاس سر ادم هایی رو ک بهم میگن تو معمولی نیستی رو بکوبم ب دیوار.من معمولی بودم حتی اگه مو هام رو تیغ میزدم.حتی اگه خودم رو محبوس میکردم حتی اگه خودم رو میکشتم.عشقم ب شوهرم پوشالی نبود.اونقد دوسش داشتم ک برای شمردن دوست داشتنم انگشتهای دستم کم میومد و از تارهای موهام کمک میگرفتم. یا اونفد ب پسرم علاقه داشتم ک دلم پیشش گیر کرده بودو تمام زندگیم داشت نخ کش میشد.واث همین ک اونا راحت زندگی کنن ی روز صب ک از خاب بیدار شدم تمام درز درو پنجره هارو گرفتم و شیر گاز رو باز کردم و خوابیدم.خوابیدم و دیگه بیدار نشدم .خوابیدم و خیلی خاموش مردم.

+دیدم خیلی وخته هیچی ننوشتم گفتم ی حاضری بزنم.خوبین شما؟