من-تو-برف- خیابون-سیگار...
سیگارشو روشن کردو از سر جاش بلندشد.می خواست بره چند قدم اون طرف تر از سیگارش کام بگیره. می دونست که من به دود سیگار الرژی دارم.دود سیگار که به سرم بخوره نفسم تنگ میشه،چشام سرخ میشن و میخوان از کاسه دربیان.باهمه ی اینا گفتم نه بمون...دلم میخواد لباسام بوی سیگار بگیرن. بوی سیگار تورو.
ازش خواستم که یه نخ هم به من بده.گفت سیگار واسه ی ادم های بدبخته،واسه این که ارومشون کنه. گفتم منم اعصابم خیلی داغونه. میخوام اروم شم.گفت تو سعی کن با چیزای دیگه ای ارامش رو به دست بیاری. مثلا قران بخونفمنو هم اگه میبینی معتاد سیگار شدم واسه اینه که اب از سرم گذشته. دیگه خدا هم نمیتونه ارومم کنه.
وقتی این حرفارو زد من زیپ کوله پشتی رو کشیدم.یه مداد از توش برداشتمو گرفتم بین انگشت اشارم و اون انگشت بغلیش که نمیدونم اسمش چیه،بعد مداد رو اروم گذاشتم بین دوتا لبم یا میشه گفت لب هام رو گذاشتم روی مداد.انتظار داشتم وقتی مداد رو میارم پایین ماتیک لب هام روی مداد حک شده باشه. این کارو انجام دادم. مدادرو که از روی لب هام برداشتم نفسم رو محکم فوت کردم بیرون.مدادمو نگاه کردم هیچ اثری از قرمزی یک ماتیک روش نبود.مثل همیشه یادم رفته بود که ماتیک بزنم!...
میتونستم نفسمو که از جای گرم بلن میشد توی اون هوای سرد ببینم.چه احساس خوبیه ادم نفس های خودشو ببینه عین دود سیگارش.
سمت راستم وایساده بود.سرم رو چرخوندم و بهش گفتم دود سیگار من از مال تو بیشتره.تو سیگارت چینیه، عین بدنت، عین اعصابت... یه پوز خند کوچیک زدو با تعجب پرسید:عین بدنم؟
گفتم اره بدنت چینیه... چینیه که به این زودی زهوارت در رفته.صدام رو بردم بالاتر سیگارو از دستش چنگ زدمو داد زدم:دِ خفش کن این لعنتیو.بعد سیگارو مدادو پرت کردم توی جوی اب. کوله رو از روی پله برداشتم و راهم رو کشیدم و رفتم. دنبالم نیومد. هیچ وقت ناز منو نکشید.ازش خیلی دور شدم اما وقتی برمیگشتیم و نگاهش میکردم هنوز هم میدیدمش. دلم واسش می سوخت...
تلفنم زنگ خورد.خودش بود.جواب دادم.بدون هیچ مقدمه ای پرسید تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟سکوت کرده بودم.دوباره پرسید:توهم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟
-مگه تو به چی فکر میکنی؟
_صداشو اروم کردو گفت: به این که خیلی دوستت دارم...
بدون این که منتظر جواب من بمونه گفت: وقتی عصبانی میشی خیلی جذابتر میشی! درسته که من هیچی ندارم اما یه قلب چینی دارم که خیلی دوسِت داره.
بعد ادامه داد مائده دستام دارن می لرزن. گفتم چیزی نیس سردته...
-خودم که نمیلرزم. دستام می لرزن
یهو ته دلم خالی شد.دوباره داره شروع میشه؟
-اره فکر کنم
اینو که گفت چرخیدم سمتش. داد میزدم نه... تو رو خدا اینجانه...
-مائده بدو.فقط بدو...
88/10/23
پاورقی1: درد عشقی کشیده ام که مپرس
پاورقی2: پیش بیا پیش بیا پیشتر تا که بگویم غم دل بیشتر
من از وراء درد می ایم